آرش

کاوه، اسکندر یا آرش – کمپین نامه به خامنه ای

مهدی اخوان ثالت در شعر کاوه یا اسکندر با اظهار یاس از وجود پرچمداری چون کاوه که جنبش مردمی را رهبری کند  آرزوی ظهور یک نیروی خارجی  را دارد که بتواند حکومت  خودکامه را سرنگون و مردم را آزاد کند.

سیاوش کسرایی اما به غیر از جنبش مردمی و حمله خارجی راه دیگری برای گسترش مرزهای آگاهی و آزادی و استقلال ایران معرفی می کند: دلیرمردانی که در همان محدوده ای که دشمن ایران تعیین می کند جان خود را در تیر می کنند و مرزهای ایران را گسترش می دهند.

نامه های سرگشاده ای که دلاورانی چون نوریزاد، خزعلی و زیدآبادی  خطاب به خامنه ای نوشته اند حرکتی آرش گونه است. آرزو می کنم افرادی چون خاتمی به این کمپین نپیوندند.

آرش کمانگیر‌

برف می‌بارد،
برف می‌بارد به روی خار و خارا سنگ.
کوه‌ها خاموش،
دره‌ها دلتنگ،
راه‌ها چشم‌انتظار کاروانی با صدای زنگ.

بر نمی‌شد گر ز بام کلبه‌ها دودی،
یا که سوسوی چراغی، گر پیامی‌مان نمی‌آورد،
رد پاها گر نمی‌افتاد روی جاده‌ها لغزان،
ما چه می‌کردیم در کولاک دل‌آشفتۀ دم‌سرد؟

آنک آنک کلبه‌ای روشن،
روی تپه، روبروی من. . .

در گشودندم.
مهربانی‌ها نمودندم.
زود دانستم، که دور از داستان خشم برف و سوز،
در کنار شعلۀ آتش،
قصه می‌گوید برای بچه‌های خود، عمو نوروز:

«. . . گفته بودم زندگی زیباست.
گفته و ناگفته، ای بس نکته‌ها کاینجاست
آسمان باز؛
آفتاب زر؛
باغ‌های گُل،
دشت های بی‌در و پیکر؛

سر برون آوردن گُل از درون برف؛
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب؛
بوی عطر خاک باران خورده در کهسار؛
خواب گندم‌زارها در چشمۀ مهتاب؛
آمدن، رفتن، دویدن؛
عشق ورزیدن؛
در غمِ انسان نشستن؛
پا به‌پای شادمانی‌های مردم پای کوبیدن،

کار کردن، کار کردن،
آرمیدن،
چشم‌انداز بیابان‌های خشک و تشنه را دیدن؛
جرعه‌هایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن.

گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن؛
همنفس با بلبلان کوهی آواره،خواندن؛
در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن؛
نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن؛

گاه‌گاهی،
زیر سقفِ این سفالین بام‌های مه‌گرفته،
قصه‌های درهم غم را ز نم‌نم‌های باران شنیدن؛
بی‌تکان گهوارۀ رنگین‌کمان را،
در کنارِ بام دیدن؛

یا شبِ برفی،
پیشِ آتش‌ها نشستن،
دل به رویاهای دامنگیر و گرمِ شعله بستن. . .

آری، آری، زندگی زیباست.
زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست.
گر بیفروزیش، رقص شعله‌اش در هر کران پیداست.
ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست.»

پیر مرد آرام و با لبخند،
کُنده‌ای در کورۀ افسرده جان افکند.

چشم‌هایش در سیاهی‌های کومه جُست‌و‌جو می‌کرد؛
زیر لب آهسته با خود گفت‌وگو می‌کرد:

«زندگی را شعله باید برفروزنده؛
شعله‌ها را هیمه سوزنده.

جنگلی هستی تو، ای انسان؛
جنگل، ای روییده آزاده،
بی‌دریغ افکنده روی کوه‌ها دامان،
آشیان‌ها بر سر انگشتان تو جاوید،
چشمه‌ها در سایبان‌های تو جوشنده،
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان،
جانِ تو خدمت‌گر آتش. . .
سربلند و سبز باش، ای جنگل انسان!

زندگانی شعله می‌خواهد.» صدا سر داد عمو نوروز،
ـ «شعله‌ها را هیمه باید روشنی‌افروز.
کودکانم، داستان ما ز «آرش» بود.
او به‌جان، خدمتگزار باغ آتش بود.

روزگاری بود.
روزگار تلخ و تاری بود؛
بختُِ ما چون روی بدخواهانِ ما تیره.
دشمنان، بر جانِ ما چیره.
شهر سیلی‌خورده هذیان داشت.
بر زبان بس داستان‌های پریشان داشت.
زندگی سرد و سیه چون سنگ؛
روز بدنامی،
روزگارِ ننگ.
غیرت، اندر بندهای بندگی پیچان؛
عشق، در بیماری دلمردگی بی‌جان.

فصل ها فصل زمستان شد،
صحنۀ گُلگشت‌ها گُم شد، نشستن در شبستان شد.
در شبستان‌های خاموشی،
می‌تراوید از گُلِ اندیشه‌ها عطرِ فراموشی.

ترس بود و بال‌های مرگ؛
کس نمی‌جٌنبید، چون بر شاخه برگ از برگ.
سنگر آزادگان خاموش؛
خیمه‌گاه دشمنان پُر جوش.

مرزهای مُلک،
همچو سرحداتِ دامنگستر اندیشه، بی‌سامان.
بُرج‌های شهر،
همچو باروهای دل، بشکسته و ویران.
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو . . .

هیچ سینه کینه‌ای در بر نمی‌اندوخت.
هیچ دل مهری نمی‌ورزید.
هیچ‌کس دستی به سوی کس نمی‌آورد.
هیچ‌کس در روی دیگر کس نمی‌خندید.

باغ‌های آرزو بی‌برگ؛
آسمان اشک‌ها پُربار.
گرم‌رو آزادگان دربند،
روسپی نامردمان در کار . . .

انجمن‌ها کرد دشمن،
رایزن‌ها گردِ هم آورد دشمن،
تا به تدبیری که در ناپاک دل دارند،
هم به دستِ ما شکستِ ما براندیشند.
نازک‌اندیشان‌شان بی‌شرم،
ـ که مباداشان دگر روزِ بهی در چشم، ـ
یافتند آخر فسونی را که می‌جُستند . . .
چشم‌ها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جُست‌وجو می‌کرد؛
وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو می‌کرد:
« آخرین فرمان،
« آخرین تحقیر . . .
« مرز را پرواز تیری می‌دهد سامان.
« گر به‌نزدیکی فرود اید،
« خانه‌هامان تنگ،
« آرزومان کور . . .
« ور بپرد دور،
« تا کجا؟ تا چند؟
« آه کو بازوی پولادین و کو سرپنجۀ ایمان؟»
هر دهانی این خبر را بازگو می‌کرد؛
چشم‌ها بی‌گفت‌وگویی؛ هر طرف را جست‌وجو می‌کرد.»

پیر مرد، اندوهگین، دستی به‌دیگر دست می‌سایید
از میانِ دره‌های دور، گُرگی خسته می‌نالید.
برف روی برف می‌بارید.
باد، بالش را به پشت شیشه می‌مالید.

ـ «صبح می‌آمد.»
پیرمرد آرام کرد آغاز.
ـ «پیشِ روی لشکرِ دشمن سپاهِ دوست،
دشت نه، دریایی از سرباز . . .

آسمان الماس اخترهای خود را داده بود از دست.
بی‌نفس می‌شد سیاهی دردهان صبح؛
باد پر می‌ریخت روی دشت بازِ دامنِ البُرز،
لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت دردآور،
دو و دو و سه‌وسه به پچ‌پچ گردِ یکدیگر؛
کودکان، بر بام،
دختران، بنشسته بر روزن،
مادران، غمگین کنارِ در.

کم‌کمک در اوج آمد پچ‌پچِ خُفته.
خلق، چون بحری بر آشفته،
به‌جوش آمد،
خروشان شد،
به‌موج افتاد؛
بُرش بگرفت وم ردی چون صدف
از سینه بیرون داد.

«منم آرش!»
ـ چنین آغاز کرد آن‌مرد با دشمن، ـ
« منم آرش، سپاهی مردی آزاده،
« به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را
« اینک آماده.
« مجوییدم نسب،
« فرزند رنج و کار،
« گریزان چون شهاب از شب،
« چو صبح آمادۀ دیدار.

« مبارک‌باد آن جامه که اندر رزم پوشندش؛
« گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش.
« شما را باده و جامه
« گوارا و مبارک‌باد!

« دلم را در میان دست می‌گیرم.
« و می‌افشارمش در چنگ؛
« دل،این جام پُر از کینِ پُر از خون را؛
« دل، این بی‌تابِ خشم‌آهنگ . . .

« که تا نوشم به نام فتحتان در بزم؛
« که تا کوبم به جام قلب‌تان در رزم؛
« که جامِ کینه از سنگ است.
« به بزم ما و رزم ما، سبو و سنگ را جنگ است.

« در این پیکار،
« در این کار،
« دلِ خلقی است در مُشتم.
« امید مردمی خاموش هم‌پُشتم.
« کمانِ کهکشان در دست،
« کمان‌داری کمانگیرم.
« شهابِ تیزرو تیرم.
« ستیغِ سربُلندِ کوه مأوایم.
« به‌چشمِ آفتابِ تازه‌رس جایم.
« مرا تیر است آتش‌پر.
« مرا باد است فرمانبر.
« و لیکن چارۀ امروز زور و پهلوانی نیست.
« رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست.
« در این میدان
بر این پیکانِ هستی‌سوزِ سامان‌ساز،
« پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز.»

پس آنگه سر به‌سوی آسمان بر کرد،
به آهنگی دگر گُفتارِ دیگر کرد،

« درود، ای واپسین صبح، ای سحر بدرود!
« که با آرش تو را این آخرین دیدار خواهد بود.
« به صبح راستین سوگند!
« به پنهان آفتابِ مهربارِ پاک‌بین سوگند!
« که آرش جانِ خود در تیر خواهد کرد؛
« پس آنگه بی‌درنگی خواهدش افکند.

« زمین می‌داند این را، آسمان‌ها نیز،
که تن بی‌عیب و جان پاک است.
« نه نیرنگی به کارِ من، نه افسونی؛
« نه ترسی در سرم، نه در دلم باک است.»

درنگ آورد و یک‌دم شد به‌لب خاموش.
نفس در سینه‌ها بی‌تاب می‌زد جوش.

« ز پیشم مرگ،
« نقابی سهمگین بر چهره، می آید.
« به‌هر گامِ هراس‌افکن،
« مرا با دیدۀ خونبار می‌پاید.
« به بالِ کرکسان گردِ سرم پرواز می گیرد،
« به‌راهم می‌نشیند، راه می‌بندد؛
« به‌رویم سرد می‌خندد؛
« به کوه و دره می‌ریزد طنین زهرخندش را،
« و بازش باز می‌گیرد.

« دلم از مرگ بیزار است؛
« که مرگِ اهرمن‌خو آدمی‌خوار است.
« ولی آن‌دم که ز اندوهان روانِ زندگی تار است؛
« ولی، آن‌دم که نیکی و بدی را گاهِ پیکار است،
« فرو رفتن به‌کامِ مرگ شیرین است.
« همان بایستۀ آزادگی این است.

« هزاران چشمِ گویا و لبِ خاموش،
« مرا پیکِ امیدِ خویش می‌داند.
« هزاران دستِ لرزان و دلِ پُر جوش
« گهی می‌گیردم، گه پیش می‌راند.
« پیش می‌آیم.
« دل و جان را به زیورهای انسانی می‌آرایم.
« به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند
« نقاب از چهرۀ ترس‌آفرین مرگ خواهم کند.»

نیایش را، دو زانو بر زمین بنهاد.
به‌سوی قله‌ها دستان ز هم بگشاد:

« برآ، ای آفتاب، ای توشۀ امید!
« برآ، ای خوشۀ خورشید!
« تو جوشان چشمه‌ای، من تشنه‌ای بی‌تاب.
« برآ، سر ریز کُن، تا جان شود سیراب.

« چو پا در کامِ مرگی تُندخو دارم،
« چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش‌جو دارم،
« به‌موجِ روشنایی شستشو خواهم،
« ز گلبرگِ تو، ای زرینه‌گُل، من رنگ‌ و بو خواهم.

« شما، ای قله‌های سرکشِ خاموش،
« که پیشانی به تُندرهای سهم‌انگیز می‌سایید،
« که بر ایوانِ شب دارید چشم‌انداز رویایی،
« که سیمین پایه‌های روزِ زرین را به‌روی شانه می‌کوبید،
« که ابرِ ‌آتشین را در پناهِ خویش می‌گیرید.

« غرور و سربلندی هم شما را باد!
« امیدم را برافرازید،
« چو پرچم‌ها که از بادِ سحرگاهان به‌سر دارید.
« غرورم را نگه دارید،
« به‌سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید.»

زمین خاموش بود و آسمان خاموش.
تو گویی این جهان را بود با گفتارِ «آرش» گوش،
به یالِ کوه‌ها لغزید کم‌کم پنجۀ خورشید.
هزاران نیزۀ زرین به چشم آسمان پاشید.

نظر افکند آرش سوی شهر، آرام.
کودکان بر بام؛
دختران بنشسته بر روزن؛
مادران غمگین کنارِ در؛
مردها در راه.
سرود بی‌کلامی، با غمی جانکاه،
ز چشمان برهمی شد با نسیمِ صبحدم همراه.

کدامین نغمه می‌ریزد،
کدام آهنگ آیا می‌تواند ساخت،
طنین گام‌های استواری را که سوی نیستی مردانه می‌رفتند؟
طنین گام‌هایی را که آگاهانه می‌رفتند؟

دشمنانش در سکوتی ریشخند آمیز،
راه وا کردند.
کودکان از بام‌ها او را صدا کردند.
مادران او را دعا کردند.
پیرمردان چشم گرداندند.
دختران، بفشرده گردن‌بندها در مُشت،
همره او قدرت عشق و وفا کردند.

آرش، اما همچنان خاموش،
از شکافِ دامنِ البرز بالا رفت.
وز پی او،
پرده‌های اشک پی در پی فرود آمد.»

بست یک‌دم چشم‌هایش را، عمو نوروز،
خنده بر لب، غرقه در رؤیا.
کودکان با دیدگان خسته و پی‌جو،
در شگفت از پهلوانی‌ها.
شعله‌های کوره در پرواز.
باد در غوغا.

ـ «شامگاهان،
راه‌جویانی که می‌جستند، آرش را به‌روی قله ها، پی‌گیر،
باز گردیدند.
بی‌نشان از پیکر آرش،
با کمان و ترکشی بی‌تیر.

آری، آری، جان خود در تیر کرد آرش.
کار صدها صدهزاران تیغۀ شمشیر کرد آرش.
تیرِ آرش را سوارانی که می‌راندند بر جیحون،
به‌دیگر نیمروزی از پی آن روز،
نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند.
و آنجا را، از آن پس،
مرز ایرانشهر و توران بازنامیدند.

آفتاب،
در گریز بی‌شتابِ خویش،
سال‌ها بر بام دنیا پاکشان سر زد.

ماهتاب،
بی‌نصیب از شبروی‌هایش، همه خاموش،
در دلِ هر کوی و هر برزن،
سر به هر ایوان و هر در زد.

آفتاب و ماه را در گشت،
سال‌ها بگذشت.
سال‌ها و باز،
در تمام پهنۀ البرز،
وین سراسر قلۀ مغموم و خاموشی که می‌بینید،
وندرون دره‌های برف‌آلودی که می‌دانید،
رهگذرهایی که شب در راه می‌مانند؛
نامِ آرش را پیاپی در دل کُهسار می‌خوانند،
و نیازِ خویش می‌خوانند.

با دهان سنگ‌های کوه، آرش می‌دهد پاسخ؛
می‌کندشان از فراز و از نشیب جاده‌ها آگاه،
می‌دهد امید.
می‌نماید راه.»

در برون کلبه می‌بارد.
برف می‌بارد به‌روی خار و خارا سنگ.
کوه‌ها خاموش.
دره‌ها دلتنگ.
راه‌ها چشم‌انتظار کاروانی با صدای زنگ . . .

کودکان دیری است در خوابند،
در خواب است عمو نوروز.
می‌گذارم کُنده‌ای هیزم در آتشدان.
شعله بالا می‌رود، پُرسوز

نوشته‌شده در شعر | دیدگاهی بنویسید

حرکت آخر – پلان سوم

کیم جونگ ایل اسلامی

سالها پیش سران جموری اسلامی ایران به دنبال ایجاد ژاپن اسلامی بودند. اکنون به جایی رسیده اند که کره شمالی اتوپیای آنهاست و اگر روزی بتوانند کشوری مثل کره شمالی برپا کنند احساس آرامش و امنیت خواهند کرد. امنیت و آرامشی که در سایه بمب اتمی و به قیمت فقر و رنج یک ملت حاصل خواهد شود.

کره شمالی اتمی علاوه بر اینکه در حصار قلعه اتمی امنیاز و ضمانت کافی برای تداوم حکومت را فراهم کرده است جاذبه دیگری نیز برای حاکمان ایران دارد: حکومت موروثی.

سلطان خامنه ای حاکم حکومتی است که در آن حاکمیت مطلق مادام العمر برای او تضمین شده است ولی این برای وی کافی نیست. وی به عقل جمعی مردم ایران اعتماد ندارد و مردم ایران را گوسفندان بالقوه منحرفی می داند که به راحتی آلت دست دشمن می شوند و اگر فرهنگ، ادبیات، سینما، موسیقی، مدارس، رسانه ها، لباس پوشیدن، تفریحات… آنها کنترل نشود چنان دست به کار سرنگونی حکومت می شوند که از آن به ناتو فرهنگی و تهاجم  فرهنگی و جنگ نرم تعبیر می شود. از آن طرف نخبگان کشور هم به دو دسته با بصیرت و بی بصیرت تبدیل می شوند. تکلیف نخبگان بی بصیرت معلوم است یا باید در شکنجه گاه ها با حقایق اسلام آشنا شوند و بصیرت پیدا کنند یا به دست سربازان گمنام امام زمان معدوم شوند.

به نخبگان بصیر هم چندان نمی شود امید بست آنها به راحتی به دشمن یا آلت دست دشمن تبدیل می شوند … ای بسا محرم که با یک نقطه مجرم می شود! مگر آقای رفسنجانی یار دیرینه آغا نبود که وی را به سلطنت رساند و بعد به دشمن شماره 1 وی بدل شد؟ مگر همین آقای احمدی نژاد نبود که افکارش به آغا نزدیکتر بود؟ ندیدید چطور اسیر دست رمال ها و جن گیرهای جریان انحرافی شد و به آقا دهن کجی کرد؟

ظاهرا این بار سنگین امانت که به دست علیل آغا سپرده شده است قابل سپردن به دست اغیار نیست.  این کره شمالی اسلامی و این ام اقرای جهان اسلام که با خون جگر آغا و پول بی زبان نفت آماده تحویل به امام زمان شده است به محض اینکه آقا سر خود را به زمین بگذارد توسط نخبگان بی بصیرت و نخبگان با بصیرت که مرگ آقا می تواند دندان طمع آنها را تیز کند به فنا خواهد رفت.

واضح است که در چنین شرایطی فقط کسی صلاحیت به دوش کشیدن رایت ولایت را دارد که در مکتب ولایت پرورش یافته باشد.

استدلال فوق به عقل ناقص همه دیکتاتورها خطور می کند و فلسفه جکومت موروثی است.  به ویژه هنگامی که گیدورای احمدی نژاد سربلند کرده است و فقط آقا مجتبی گودزیلا خواهد توانست از پس او برآید. احمدی نژاد بسیاری را می فریبد، برخی را مرعوب می کند و برخی دیگر را می خرد. ولی گودزیلا بصیرت موروثی دارد و فریفته نمی شود، بخش اعظم قدرت سپاه به ویژه بخشهای ویژه مربوط به حفاظت بیت را پشت خود حس می کند و آنقدر پول و ثروت از تجارت نفت و مواد مخدر اندوخته است که ده ها مثل احمدی نژاد را می خرد و می فروشد.

در تحلیل فوق من سعی کردم جهان را از دریچه چشم مست قدرت آغا ببینم و استدلال کنم ولی می دانم که گودزیلا در مقابل اراده یک ملت  به پا خواسته محکوم به شکست است و شب دیکتاتوری جای خود را به صبح آزادی خواهد داد.

نوشته‌شده در سیاست | 2 دیدگاه

حرکت آخر – پلان دوم

امام زمان اسرائیلی

محمود احمدی نژاد جایگاه ویژه ای در پیشبرد پروژه آرماگدون افراطیهای اسرائیل  دارد و حذف زود هنگام او قابل قبول نیست.

بیش از هزار سال است که روایتهای یهودی بازگشت مسیح و نبرد آخرالزمان توسط تئوریسینهای شیعه بازنویسی شده و مکتب امام زمان (مسیح ورژن شیعه) را به وجود آورده تا نهضت شیعه را منسجم و امیدوار و شعله مبارزه را علیه بنی امیه، بنی عباس و بقیه حکومتهای غیرشیعی گرم نگه دارد. یا نزدیک شدن به سال 2012 اسراییل توانست متحد بی بدیلی را در ایران به دست آورد که با شور و حرارت و جدیت بازی نبرد آخرالزمان را به پیش ببرد و قدم به قدم به اسراییل برای برپا کردن آن یاری رساند.

اگر ایران احمدی نژاد با موشکهای بالستیک و بمب هسته ای، با گروههای مسلح حزب الله و حماس و با شعار محو اسراییل وجود نداشته باشد، اسراییل چگونه و به چه بهانه ای می تواند جنگ بزرگ را آغاز کند؟

اگر چه آخوندهای حکومتی ایران هم به همان روایتهای اسراییلی ظهور و نبرد با دجال و سفیانی (روی دیگر سکه آرماگدون) معتقدند اما به شدت محافظه کار هستند و به هیچ عنوان حاضر نیستند مقام و منصب و ثروت بادآورده حکومت بر ایران را فدای اعتقادات خود کنند. در مقابل اشخاص روانپریش و ماجراجویی مثل احمدی نژاد و یارانش وجود دارند که حاضرند میلیاردها دلار به غارت رفته  را صرف برپایی حکومت امام زمان (تو بخوان اسراییل از نیل تا فرات) بکنند.

جواب صادق محصولی را به خاطر دارید هنگامی که در مجلس برای ثروت 17 میلیاردیش مورد سوال قرار گرفت؟ او گفت این پول متعلق به امام زمان است و هنگام ظهور به ایشان تحوبل داده می شود. بی شک این ثروت اکنون صدها برابر شده است و زمان مصرف آن هم نزدیک است. بنابه برخی شنیده ها همین ماه رجب پیش رو و انتخابات پیش روست.

محل تعیین شده برای نبرد بزرگ در هر دو روایت اسراییلی و شیعی نقطه ای در غرب سوریه است (بلندیهای جولان ؟؟) و هر دو طرف طرحهای جنگی خود را بر آن نقطه متمرکز کرده اند. تاریخ شروع جنگ هم 4 جون (همان 14 خرداد اول رجب خودمان!) تعیین شده است.

تحرکات اسراییل می تواند دو نقش مکمل یا جایگرین برای تحرکات مافیای شعیب ابن صالح  داشته باشد:

– در صورتی که احمدینژاد خبر بمب را اعلام کند یا درگیری با خامنه ای به جای باریک بکشد حرکت اسراییل کمک خواهد کرد که احمدی نژاد بتواند با اعلام وضع اظطراری به شخص اول مملکت تبدیل شود و با تعطیل کلیه دستگاههای حکومتی منجمله مقام ولایت فقیه پروژه آرماگدون را در نقش شعیب ابن صالح جلو ببرد.

– در صورتی که احمدی نژاد مجبور به سکوت و تمکین در مفابل خامنه ای شود، حمله اسراییل ایران را به هوای حمایت از سوریه و حزب الله وارد جنگ می کند و باعث خاموش شدن منازعات داخلی (جنبش مردمی ایران و سوریه و جنگ قدرت بین خامنه ای و احمدی نژاد) و تبدیل شدن احمدی نژاد به همه کاره حکومت خواهد شد.

اسراییل هرگز به برکناری احمدی نزاد و سقوط جمهوری اسلامی تن نخواهد داد چرا که آن ها را برای پیشبرد پروژه خود لازم دارد.

در چنین شرایطی بزرگترین اشتباه اپوزیسیون ایران غفلت از سلطان خامنه ای و مبارزه با احمدی نژاد است. نوک حمله همه ما باید دیکتاتور بزرگ و نظام دیکتاتوری دینی باشد که انواع و اقسام غارتگران و جنایتکاران را در دامان خود می پرورد. فشار و جنبش باید تا زمان برپا شدن نظام دموکراتیک غیر دینی ادامه یابد.

نوشته‌شده در سیاست | دیدگاهی بنویسید

حرکت آخر – پلان اول

آنکه می خندد، هنوز خبر هولناک را نشنيده است…

روند حذف احمدی نژاد سرعت گرفته است. هر روز خبرهای جدیدی از قلع و قمع اطرافیان وی می رسد. به نظر می رسد وی به آخر خط نزدیک شده است.

آیا وقت رو کردن برگ نهایی فرا رسیده است؟

 گفته می شود احمدی نژاد با اعلام موفقیت ماموریت اصلی خود (تهیه بمب اتمی) در روز 14 خرداد سلطان خامنه ای را در وضعیت آچمز قرار داده و در منازعه قدرت جمهوری اسلامی دست بالا را به دست خواهد آورد. تخصص او بحران سازی است و اگر او در 14 خرداد اول رجب بمب را به امام زمان تقدیم کند با ایجاد بزرگترین بحران جهانی به تصور خود جایگاه خود را تحکیم کرده و خامنه ای را به گوشه رینگ پرتاب خواهد کرد.

به تصور من این کار نه تنها بقای حکومت و سروری احمدی نژاد را تضمین نخواهد کرد بلکه بزرگترین اشتباه زندگی اوست و باعث ضرر و زیان عظیم مردم ایران و بلکه همه مردم جهان خواهد شد.

نوشته‌شده در سیاست | دیدگاهی بنویسید

از خودگذشتگی دکتر احمدی نژاد در قبول نقش شعیب ابن صالح

آیت الله العظمی وحید خراسانی در جلسه خصوصی مداحان اهل بیت اعضای هیئت رزمندگان استان تهران با انتقاد از بد گویی برخی از مداحان نسبت به آقای رحیم مشایی خواهان بصیرت بیشتر آنان در این زمینه شده و گفته است همانطور که می دانید علت اصلی لشگرکشی آمریکا به عراق پیشگیری از انقلاب جهانی اسلام و ظهور آقا امام زمان بود ولی هنگامی که از پیدا کردن آقا ناامید شدند متوجه پیشقراولان و یاران حضرت شدند. هدف اصلی آنها شعیب ابن صالح و سید خراسانی بود تا مقدمات ظهور را از بین ببرند. برای همین هم آقای احمدی نژاد با از خود گذشتگی مثال زدنی همانند علی ابن ابیطالب که در بستر پیامبر خوابید تا خطر را از حضرت رسول دور کند، دکتر هم با جلب توجه دشمنان به خود شعیب اصلی را حفظ کرد. سی دی ظهور نزدیک است هم با اشاره حضرت ولیعصر و در راستای همین برنامه منتشر شد.
هنگامی که آیت الله خراسانی با سوالی در مورد مصداق سید خراسانی مواجه شد فرمود: اگر چه اکنون دیگر مصداق شعیب از پرده بیرون افتاده است ولی نظر به اهمیت سید خراسانی صلاح نیست فعلا در این زمینه گفتگویی شود.  به حول الهی به زودی زود همه چیز روشن خواهد شد. اگرچه ما از تعیین زمان ظهور منع شده ایم ولی همینقدر به شما می گویم که مسئله ظهور دیگر مسئله سال نیست بلکه مسئله ماه است.
و این هشیاری و بصیرت زیادی را می طلبد تا در دام اهریمنان نیفتیم. در حدیث ثقه داریم حضرت ولیعصر ارواحنا فداه هنگام ظهور بسیار غریب خواهند بود و جز اندکی از مومنان متقن اکثر مسلمین حضرت را انکار خواهند کرد. و این انکار محدود به حضرت نیست و اصحاب و پیشقراولان حضرت نیز مورد طعن و نفرین مدعیان ایمان و اسلام قرار خواهند گرفت کما اینکه اکنون شاهد هجمه عظیم و ناجوانمردانه علیه جناب رحیم مشایی هستیم.
آیت الله خراسانی در پایان ضمن اشاره به جهانی بودن اعتقاد به موعود فرمودند اگرچه علمای شیعه با استفاده از علم جفر توانسته اند  سال 1432 هجری قمری را به عنوان سال ظهور یا مقدمه الظهور تعیین کنند ولی این امر محدود به ما نیست و کاهنان مصر باستان، علمای یهود و حتی ستاره شناسان قوم مایا در آمریکا هم سال 2012 را به عنوان سال سرنوشت بشریت تعیین کرده اند.
نوشته‌شده در طنز | 3 دیدگاه

انقلاب در بحرین و یمن – اغتشاش در ایران و سوریه

خورشید خودآگاهی مردم ستمدیده در خاورمیانه و شمال آفریقا طلوع کرده است و مردم از مراکش تا ایران برای دستیابی به حقوق اولیه خود به پا خواسته اند. در تمام این کشورها مردم زندگی کم و بیش مشابهی دارند، آنان در زیر ستم حکومتهای خودکامه زندگی می کنند که حاکمان پس از به قدرت رسیدن حاضر نیستند حکومت را به منتخبین راستین مردم واگذار کنند.

رژیم فریبکار ایران در تلاش است که از آب گل آلود خاورمیانه ماهی بگیرد. حکومت جهل و جور و فساد  اعتراضات آزادیخواهانه مردم خود را سرکوب  و از بروز اعتراضات  در کشور همپیمانش سوریه نگران است. او مردم آزادیخواه ایران و سوریه را خس و خاشاک، میکروب، اغتشاشگر، مزدور بیگانه، جاسوس،… می خواند و خون مخالفان خود را مباح اعلام کرده است و از اینکه با تمام قوا به قلع و قمع فعالین حقوق بشر، روزنامه نگاران، وکلا، دانشجویان و … بپردازد ابایی ندارد.

از طرف دیگر سعی می کند آزادیخواهی مردم در کشورهایی مثل مصر و تو نس و بحرین و یمن و … را اسلامخواهی و به عنوان گسترش جبهه انقلاب اسلامی ایران قلمداد کند تا به نیروهای خود روحیه دهد و از ریزش روزافزون طرفداران ولایت فقیه بکاهد.

حاکمان ایران به سرنوشت لیبی و بحرین چشم دوخته اند: اگر سرکوب و قلع و قمع بتواند فریاد اعتراض مردم را خاموش کند و بقای ننگین حکومتهای جبار را تامین سازد، حاکمان ایران به بقای خود و کارایی سیاست نصر بالرعب امیدوار خواهند شد و سرکوب مردم را افزایش خواهند داد.

مردم ستمدیده چه در تونس و لیبی و یمن و بحرین و چه در ایران و سوریه از زندگی تحت حکومت خودکامه خسته شده اند و آزادی و دموکراسی می خواهند. مردم می خواهند از حقوق خود را برای بر سر کار آوردن افراد لایق از طریق انتخابات سالم بدون خونریزی و خشونت  برخوردار شوند. مردم نمی خواهند یک نفر به صورت مادام العمر با قدرتی فراتر از قانون بر راس حکومت باشد. عنوان این شخص هر چه می خواهد باشد رییس جمهور یا امیر یا سلطان یا پادشاه یا ولایت فقیه فرقی ندارد. اگر حداقل عقلانیت در حکومتی وجود داشته باشد در مقابل خواسته مردم عقب نشینی کرده و همچون تونس و مصر به اصلاحات تن می دهد در غیر اینصورت همچون قذافی و خامنه ای بر حقانیت خود پافشاری کرده و با تحمیل خسارت جانی و مالی فراوان به کشور خود  نابود خواهد شد. تنها ابلهان این سرنوشت محتوم را باور ندارند.

نوشته‌شده در سیاست | ۱ دیدگاه

نوروز – پیام امید به مردم خسته

خشونت، سرکوب، بی حقوقی، بی حرمتی، تبعیض، تعرض به خصوصی ترین زوایای زندگی و  محروم کردن مردم از حقوق اولیه،… ملت ایران را در طی 32 سال خسته و فرسوده کرده است.

جنبش سبز نشان داد که با وجود تحمل خسارتهای فراوان و از دست رفتن شور و نشاط یک زندگی عادی انسانی در ایران، کورسوی امید هنوز در دلهای ما زنده است. شور زندگی نمرده است و همچنان که طبیعت پس از زمستان سرد و یخبندان دوباره بهار را به ارمغان می آورد و گیاهان خفته را که مرده به نظر میرسیدند زنده می کند، بهار جوامع انسانی هم در راهست و دیر یا زود ایرانیان سر رسیدن آزادی و عدالت و دموکراسی و به پایان رسیدن حکومت فردی را جشن خواهند گرفت.

نوشته‌شده در شعر | دیدگاهی بنویسید